| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
ديكته مشق ديگران
امام علي(ع) ميفرمايند: توكل كن، تفكر كن، آرام باش و سپس دستهايت را بالا بزن، آنگاه ميبيني كه خدا دست به كار شد. امروز طبق روال هميشگي براي رفتن به محل كارم از هفتتير به سمت وليعصر سوار تاكسي شدم كه بلافاصله بعد از من پسر جووني كه صورتشو با يك شال قهوهاي پوشانده بود سوار ماشين شد. بعد از باز كردن شال از دور صورتش به محض اينكه نگاهم بهش افتاد، با اون صورت ورم كردش خندهاي كرد كه باعث شد جسارتي به خرج بدمو بگم؛ «خدا بد نده چشمتون چي شده»، گفت: «هيچي، ميلگرد رفته توش» همين كه اين جملهرو به اين صراحت شنيدم دلم ريش شد. پيش خودم گفتم «پس چرا اين همه روحيه ...»، گفتم: انشاءا... كه خوب ميشه، باز هم خندهاي كرد گفت: «تا حالا سه بار عملش كردم ولي انگار فايدهاي نداره، ...» همینطور که نگاش می کردم انگار که شصتش از دلم خبردار شده باشه گفت: «اولش كه اين اتفاق واسم افتاد خيلي ناراحت شدم به زمين و زمان فحش ميدادم، بعد از چند وقت يه روز كه به بيمارستان رفته بودم، مردي رو ديدم كه هي اينطرف و اونطرف ميدويد، وقتي دليلشو پرس و جو كردم دیدم که طرف نه تنها كرولاله، بلكه پيوند قرنيه یکی از چشمشاش هم جواب نداده و از درد زياد تاب نشستن نداره، وقتي رفتمو جلوشو گرفتم ديدم كه اون يه چشمي هم كه سالمه ديد خيلي كمي داره، بالاخره با ايما و اشاره بهش فهموندم كه اينقدر اينطرف و اونطرف ندو، بخيههات پاره ميشهها!!!، چند دقيقهاي نشست، طولي نكشيد كه دوباره طاقتش طاق شد و شروع كرد به دويدن و كم و بيش داد و بيداد كردن، بعدشم پرسنل بيمارستان اومدنو يه راست بردنش اطاق عمل، از اون جريان به بعد ديگه هيچ وقت ناشكري نكردم و از اينكه يه چشممو از دست دادم اصلا ناراحت نيستم. (به قول معروف خودش داده خودشم ميگيره)، حالا دير يا زودش زياد مهم نيست» برخلاف هميشه من ساكت نشسته بودمو داشتم به حرفاش گوش ميدادم كه راننده گفت: «آقا مگه وليعصر پياده نميشي» به نشونه خداحافظي باهاش دست دادم. همين كه از ماشين پياده شدم يه نفس عميق كشيدم، به طوري كه دود رو تو ريههام احساس كردم، و يه احساس خوب ديگه كه گفتنش آسون نيست، من هیچ وقت از اینکه چیزارو نداشتم احساس ناراحتی نکردم ولی از اینکه اون چیزایی رو که از دست دادم و دیگه نمیتونم به دست بیارم اذیت ميشدم و هراس اینکه دوباره تکرار نشه رو داشتم، ولي وقتي به حرفهاي اون جووني كه حتي اسمشو هم نميدونم فكر ميكنم، ميبينم كه چرا؟ واقعا چرا بيخود و بيجهت خودمونو اذيت ميكنيم؟ اگر ما به معاد و قيامت و ... اعتقاد داريم، پس حتما حكمتي داشته و داره ... |+| نوشته شده توسط mehdi soori در 85/12/09 و ساعت 20:15 |
عشقم، عشق ايروني
كافيه شما تو خيابان به اولين بچه چهار پنج سالهاي كه رسيدين بپرسين روز والنتاين چيه؟ نه تنها بهت ميگه روز والنتاين چيه، بلكه زندگي نامه شخص خود والنتاين و اينكه چرا اين روز به نام اونه رو بهت ميگه، شايد هم پيشنهاد اينكه از كدوم مغازه خريد كني يا اينكه اصولا دخترها از چه نوع كادوهايي بيشتر خوششون مياد و گل رز تو اين هفته قيمتش چنده رو بهت بگه. امروز 29 بهمن با تفاوتي حدود 4 روز با والنتاين روز عشاق ايراني و فرهنگ اصيل ما ايرانياس، نميدونم مشكل كار كجاست؟ ولي چرا ما ايرانيها بايد اول عرب زده و حالا غرب زده باشيم. ميبينيد پيشرفت كرديم!!!!، ولي فقط تو يه «نقطه» اونم روي «ع»، ممكنه مشكل اصلي، تبليغات نادرست باشه ولي... مطمئنا كمتر كسي ميدونه بيست قرن پيش از ميلاد مسيح- نه سه قرن پس از ميلاد - در ايران روزي موسوم به روز عشق بوده و اين روز «سپندار مذگان» يا «اسفندار مذگان» نام داشته و همه و همه جشني در خور مقام زن ايراني برپا ميكردن و به زنهاي خود عشق ميورزيدن. به هر حال امروزو غنيمتي دونستم براي تبريك گفتن به همه زنهاي ايراني كه مقامي ديرين در ايراني كهن دارند و به عنوان كادو آرزو ميكنم زنها جايگاه واقعيشون رو خارج از (عرب و غرب) زدگي به دست بيارن ... راستي اين ناگفته نمونه كه خودمم تازه متوجه شدم.... |+| نوشته شده توسط mehdi soori در 85/11/29 و ساعت 20:45 |
عاشورا
وقتي می گن «عاشورا» ناخودآگاه بچههاي تشنه، خيمههاي به آتيش كشيده، اسيرهاي پا برهنه، دستهاي قلم شده حضرت ابوالفضل(ع)، سر بريده امام حسين (ع) بر روي نيزهها و در نهايت مردم بيمعرفت و نامرد كوفه به ذهنمون خطور ميكنه و از روي تعصب و محبت به اهلبيت ته ذهنمون شروع ميكنيم بد و بيراه گفتن به يزيد و دارو دستش، بعد از اينكه كمي هم جوش ميياريم به خودمون ميگيم اگه ما روز عاشورا اونجا بوديم .... نميدونم شما هم به اين موضوع فكر كردين يا نه! كه اگر حدود ۱۴۰۰ سال پيش يعني سال ۶۱ هجري قمري يك انسان بالغ بودين جزو كدام يك از دستهها بودين (۷۲ تن، سپاه ۳۰ هزار نفري يزيد، يا شايد هم مردم كوفه)، اگر بخواهيد فلوداعه جواب بدين مسلما ميگين، «خوب معلومه، ما امام حسين(ع) رو دوست داريم و مسلما هم برا اون ميجنگيديم.» حالا ازتون میخوام يه كمي بيشتر فكر كنيد شايد به نتيجههاي كه نه چندان هم جالب باشند برسين. وقتي خودم يه كم بيشتر رو اين قضيه زوم كردم، ديدم خدايش حكمتي داشته كه ۱۴۰۰ سال ديرتر به دنيا اومدم، آخه ميدونيد امام حسين و يارانش همون طور كه همه ميدونن ميدونستن كشته ميشن ولي بازهم به خاطر هدفشون جنگيدن و شهيد شدن، نميتونم بگم جزو كدوم دسته بودم، ولي احتمال اين كه جزو ۷۲ تن ميبودم تقريبا صفره ...، شما چي فكر ميكنيد. حتما نظر بدين ... |+| نوشته شده توسط mehdi soori در 85/11/07 و ساعت 20:47 |
دو کلمه حرف زور
بزار نسيم در به در گلبرگ و از ياد ببره برداره بوي تنشو هر جا كه ميخواد ببره بازم ميگم خدايا شكر! ببينيد وقتي ميگم «بد را بدتر نكن» همينه، خدا كه بيخيال ما نميشه بابا نوکرتم الان نزديك سه ساله هر غلطي كه خواستم بكنم يه سنگي انداختی جلو پامون. ديگه خسته شدم، بسه ديگه چقدر تحقير؟ چقدر تحميل؟ ... ولي نه، ... خدايش نوكرتم، اصلا بيخيال شايد واقعا لياقت من همينه...، ما كه حرفي نداريم ... ببخشید، معذرت ... ولي آخه ... ببين، خب خودت قضاوت كن، وقتي يه چيزي ازت ميخواهم و التماست ميكنم مثل بچهها لج ميكني و برعكس عمل ميكني، وقتي هم يه كم ازت رو بر ميگردونم دوباره نظرمونو به خودت جلب ميكني و راهها رو طوري سر رام قرار ميدي كه همش ختم ميشه به خودت. این درست که خودمم تو زندگیم خیلی کوتاهی کردم ولی ... ولش کن ... هر چي تو بگي ... باشه ... قبول ... ولی اينو مطمئن باش «كم نمييارم» حتي شده سره كچلمم به يه تخته سنگ بزرگ بخوره و متلاشي شه بازم ميگم «خدايا شكر، هر چي حكمتته» ... |+| نوشته شده توسط mehdi soori در 85/11/01 و ساعت 19:46 |
خدایا بد را بدتر نکن
روزگاری مردی صبور در این دیار زندگی می کرد، از قضا یک روز یک جوش کوچک روی صورتش ظاهر شد، او که تمام طول عمرش یاد گرفته بود خدا را شاکر باشد وقتی جوش را دید، گفت: «خدایا شکرت و بد را بدتر نکن»، بعد از چندی جوش کوچک تمام صورتش را گرفت ولی مرد هنوز همان جمله را تکرار می کرد، طولی نکشید که متوجه شد دچار سرطان شده، روز به روز لاغرتر و لاغرتر شد، همه موهاش ریخت، چشمانش کور شد، استخوان هایش با یک تلنگور می شکست، ولی همچنان همان جمله را تکرار می کرد و می گفت: «خدایا بد را بدتر نکن»، یک روز که هوا آفتابی و روشن بود به نیت هوا خوری به دشت و صحرا رفت، سردش شد برروی تخته سنگی روبروی خورشید نشست، ناگهان ابر سیاه و بزرگی خورشید را پوشاند و درست روی سرد مرد شروع به باریدن کرد، هوا تاریک و تاریکتر شد، باد هم کم فروشی نکرد و شروع به وزین کرد آنقدر باد و بارون ادامه دادند که سیلی عظیم درست شد و مرد را در اختیار گرفت و به این طرف و آن طرف کوبید تا اینکه تمام استخوانهایش شکست و سر بی موی مرد از تنش جدا شد و همچنان که سر داخل سیلاب غلط می خورد، می گفت: «خدایا بد را بدتر نکن» ، ندایی رسید: «مگر بدتر از این هم وجود دارد»، سر جواب داد: «هنوز سرم سالم است» ناگهان سر به سنگ بزرگی خورد و متلاشی شد. آنگاه بود که طاقت مردی که دیگر در این دیار نبود طاق شد و گفت: «خدایا این را دیگر انتظار نداشتم».
|+| نوشته شده توسط mehdi soori در 85/10/21 و ساعت 0:28 |
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
ديشب امير و محمد كه دوتا از دوستان نزديك من هستن و هميشه اوقات فراغتامونو مشتركا ميگذرونيم، به امر خطير شب نشيني به خونه ما اومدن و بعد از گذشتن يه دوساعتي در كنار همديگه به نيت عيد غدير خم 500 تومان امير رو تلكش كرديم (آخه امير سيدِ) بعدش هم پلوري كه مادرم براي محمد بافته بود به عنوان عيدي بهش داديم. محمد كه از ديدن پلورش ذوقزده شده بود پلورشو پوشيد و كلي از مادرم تشكر كرد و بعد از رفتن مادرم از اتاق با صداي بلند خداشو شكر كرد. آدم جالبيه و فوق العاده احساسي، و ارادت خاصي نسبت به اهلبيت(ع) داره به همين خاطر لازم دونستم در موردش بنويسم. حدود ۱۶-۱۵ساله بود كه مادرش در راه برگشت از مسافرت براثر تصادف كشته شد، پدرش هم كه از خوانندههاي دوره پهلوي بود، دوري همسرشو تاب نياورد و مجنونوار سر به بيابون زد و هنوز كه هنوزه پس از گذشت ۸-۷ سال خبري ازش نيست. مجتبي كه برادر بزرگتر بود، محمد، ابراهيم(دوقلو)، سعيد و خواهر كوچولوشونو زير بال خودش گرفت و يه جورايي خودشو فدا كرد. مجتبي كه الان حدود 35 سال سن داره نه تنها ازدواج نكرده بلكه مشكي مادرشو از تنش بيرون نياورده. پس از گذشت اين چند سال دوستي كه با محمد دارم خوب ميشناسم وقتي خوشحاله خودشو نميتونه كنترل كنه، ولي وقتي خيلي ناراحته به يه جايي خيره ميشه و سكوت ميكنه و بعد از اينكه كمي آروم ميشه يه جاي دنجي پيدا ميكنه و با ته صدايي كه از پدرش بهش به ارث برده با تمام وجود شروع ميكنه به خوندن. محمد هم مثل مجتبي سر خاك مادرش گريه نكرد و فقط خيره شده بود به خاك مادرش. (هنوز موفق به ديدن گريه محمد نشدم) يه خاطره يه روز كه به واسطه من، محمد هم حال خوبي نداشت به اتفاق امير و محمد به پارك ملت رفتيم و حدود ساعت 1 نيمه شب زيرگذر داريوش شروع كرد به خوندن آهنگ (نفس نفس) ابي، اونجا بيش از 50 نفر كه حدودا نيمي از آنها صداهاي خوبي داشتن و به نيت خوندن در زيرگذر جمع شده بودن و به محض تموم شدن آهنگ محمد شروع كردن به دست زدن. جووني اومد جلو و به محمد گفت: من از بالاي پل كه داشتم رد ميشدم وقتي صداتونو شنيدم با خودم گفتم اين كيه كه قشنگتر از خود ابي ميخونه، آره محمد خودشو با خوندن با صداي بلند خالي ميكنه. ولي مجتبي چي؟!… خلاصه اينكه محمد خوشبخته و از زندگي كه داره فوقالعاده راضيه و هميشه خداشو شكر ميكنه اون عاشقه، عاشق امير. بقول خودش «سيد» …
|+| نوشته شده توسط mehdi soori در 85/10/18 و ساعت 19:39 |
شمع و شاپرک
شاپرک خسته شده بود، چشماش سویی نداشت، سرمای زمستون امونشو بریده بود، همین طور که داشت توی تاریکی پر می زد، چشمش خورد به شعله شمع داخل اتاق، بی اختیار رفت به سمت اتاق که یه دفعه یه چیزی گفت تق و تلپی افتاد جلوی ایون، «پنجره بسته بود»، حالا دیگه شاخکاشم شکسته بود، دوباره با حسرت به شعله نگاه کرد، ناامید نشد از جاش بلند شد اطراف پنجره رو وارسی کرد، راهی نبود، چند ساعتی گذشت، دست بردار نبود، دیگه سردش هم نبود، اطرافشو که خوب گشت بالاخره روزنه ای پیدا کرد و وارد اتاق شد، از فرط خستگی به نفس نفس افتاده بود. چند لحظه ای همونجا نشست و دوباره شعله شمع چشمشو دزدید، فقط به شعله نگاه می کرد، تازه فهمید عاشق شده «عاشق شعله شمع» نزدیک شد، نزدیک تر و نزدیک تر خیلی گرمش شده بود. ولی انگار کسی می گفت: «کوتاه نیا، این همونه، خود خودشه» با گرمای اطراف مبارزه کرد و به شمع رسید، همین که خواست شعله را درآغوش بگیرد، پرهاش سوخت و افتاد کنار شمع، درحالی که داشت نفس های آخر رو می کشید نگاهی به شمع کرد و گفت:من آنقدر عاشق شعله بودم که به عشقش سوختم، شمع با حالی که اشک می ریخت، خنده ای کرد و گفت: عشقی که به یک نگاه باشد، باید هم به یک زبانه آتش تباه شود، به من نگاه کن، ببین، من هم عاشق شعله هستم و با این که میدانم میسوزم و آب میشوم ولی تا آخرین لحظه ایستادهام و از پا نمیافتم. |+| نوشته شده توسط mehdi soori در 85/10/09 و ساعت 23:36 |
هدیه خدا
«تولدت مبارك» «برات شمع گرفتم كه شمع زندگيت سالهاي سال توي اين روز روشن بشه، برات تخم مرغ شانسي گرفتم كه توي قشنگترين روز زندگيت شانست رو امتحان كني و همينطور شكلات كه در طول زندگي هميشه كامت شيرين باشه و برات آرزوي موفقيت دارم.» اين نوشته رو هيچ وقت يادم نميره روز تولدم بود، وقتي رفتم خونه خواهرم(محبوبه) مثل بچههاي چهار پنج ساله دويد جلومو سلام كرد و دست منو گرفت و كشون كشون برد تو اتاق گفت كشوتو باز كن من كه دوزاريم نيفتاده بود گفتم بازه ، گفت نه خودت بازش كن ، وقتي باز كردم يه جعبه زرد با گلهاي گلبهاي و يه پاپيون بنفش كه خودش درستش كرده بود توي كشوم بود كه بعد از 5 سال هنوز پاپيونش فرم انگشتاشو داره!... وقتي بازش كردم، ديدم پر شكلات و يه تخم مرغ شانسي و شمعي كه شبيه به يه سيب بود، بعد از اينكه خوب وارسي كردم، چشم خورد به يه نوشته كه متن كاملشو بالا خونديد. بيتعارف بگم تو زندگيم همچين كادويي تا حالا نگرفته بودم. هنوزهم اون جعبه رو دارم. حالا شايد اين سوال براتون پيش بياد كه چرا من دارم اينارو ميگم. ميدونيد آخه ديروز روز تولد محبوبه بود. 23 آذر ، ولي دو ساليه جشن تولد، كادوها، مهمونا و خيلي چيزاي ديگه فرق كرده سال 83 (اون روز لعنتي) مي خواستم براش يه خرس گنده بخرم، آخه عروسك خيلي دوست داشت. ولي قبل از اينكه من كادومو بهش بدم محبوبه كادوشو از خدا گرفته بود و به همون هم بسنده كرد (مرگ) اين كادويي بود كه خدا 23 آذر 83 شب تولد 23 سالگي محبوبه بهش داد. حالا ديگه حتي من از عدد 23 هم بدم مياد. وقتي تو بيمارستان بود، خدا ميدونه كه براي سلامتيش خيلي التماس خدا كردم، ولي .... ديگه از اون وقت به بعد حتي براي خوب شدن بابام هم دعا نكردم ... منظورم كفر نيست، نه، من فقط ميگفتم خدايا هر چي حكمتته ... اون مي دونه تو دل من چي ميگذره پس ديگه لزومي نداره شلوغش كنم. ديروز نميدونستم بايد چي كار كنم، داشتم ديونه مي شدم برگشته بودم به 2 سال قبل، صبح از خونه زدم بيرون بعد از ظهر وقتي برگشتم مادرم كه از بهشت زهرا برگشته بود گفت هيات پنجشنبه شبها، امشب ميآد خونه ما. «می دونی محبوبه وقتي شنيدم يه جورايي دلم آروم گرفت. انگار كه واقعا تولدت بود و من هم كادوي تولدت رو پيدا کرده بودم، هياتي ها اومدن، قرآن خوندن، برات دعا كردن (دعاي كميل)، بازم مثل هر سال تولدت بهم خوش گذشت ولي اين دفعه فرق ميكرد. احساس كردم دینی که گردنم داری ادعا کردم. آخر شب وقتی همه رفتن با دیدن بخاری که هر سال زمستون روی شیشه آشپزخونه می نشست یاد شوخیات افتادمو رفتم روش نوشتم «میتی خر گاب من است» ، راستي نقاشي امام حسين(ع) رو كه براي عزيز(مادر شوهرت) كشيده بودي با هزار زحمت پس گرفتم. حالا ديگه مال منه!!! اينو گفتم كه راضي باشي! ميبينمت، نميدونم كي ولي حتمیه !!! به آقا سلام برسون دیگه نمیتونم بنویسم باي!» |+| نوشته شده توسط mehdi soori در 85/09/24 و ساعت 21:5 |
کودکی ...
امروز بعد از خوندن وب لاگ یکی از همکاران، یاد بچگی خودم افتادم، روزهای خوبی بود! حتی تصورش هم خنده آوره ... گفتم بهتره واسه شماها هم یه کمیشو بگم، ولی به شرطی که مسخرم نکنید!!!! شاید باورتون نشه، زمانی رو یادم می یاد که شیر می خوردمو برادرو و خواهرام مسخرم می کردن، (آخه من حدود دوسال کامل فقط شیر مادرمو خوردم) اون موقها اراده قوی تری نسبت به الان داشتم به طوری که خودم تصمیم گرفتم دیگه شیر نخورم! ، حالا که فکر می کنم می بینم که خدا همه فاکتورهایی رو که یه انسان می تونه داشته باشه تو همون کودکی بهش می ده! (شنیدید که می گن ...فلانی از همون بچگی معلوم بود چه کارس) ولی این خود آمها هستن که به زندگیشون جهت می دن یا بقولی سرنوشت خودشونو رقم می زنن! از یک سری استعدادهاشون استفاده می کننو یه سریای دیگرو انبار، به نظر شما وقتش نرسیده که کاغذ و قلم بردارم و یه سری به انبار وجودم بزنیم شاید بتونم جنسای خوبمو لیست کنم!، درسته که خیلی از او فاکتورها دیگه به دردم نمی خوره ولی حتما چیزی هست که به زندگیم جهت بده ! راستی شماها چی تو انباریتو چیزی راست کار ما ندارین ....؟
|+| نوشته شده توسط mehdi soori در 85/09/01 و ساعت 19:40 |
دنیای ورزش!
سلام! بعد از چند وقت خواستم چيزي تو وبلاگم نوشته باشم ولي هر چي فكر كردم موضوعي پيدا نكردم ... گفتم بهتره كه يك اتفاق جديدي كه به اتفاق براي من و هادي پرونده يكي از دوستان و همكارام افتاد رو براتون نقل كنم. حدود ساعت ۹شب بعد از اتمام كار و خداحافظي با بابك غنايي كه اتفاقا ايشان هم همكار هستن، زحمت كشيد و ما رو تا ايستگاه رسوند. وارد ايستگاه شديم همين جور كه من داشتم در مورد روند جديد روزنامه (محل كارمون) صحبت ميكردم، يه دفعه هادي گفت: (حسين آقا سلام) حسين آقا هم كه داشت با موبايلش صحبت ميكرد به احترام ما از جاش بلند شد و سلام و كرد و دست داد! هادي گفت: شما كه الان بايد بنز سوار باشي! خندهاي كرد و .... در همين حين قطار هم رسيد، هادي كه از سروصداي قطار استفاده كرد گفت:شناختيش ، كمي مكث كردمو گفتم نه، گفت: بابا (حسين اوجاقيديگه) گفتم: طلايي ترين ورزشكار ايران!!! ديدن حسين اوجاقي پرافتخارترين ورزشكار ايران اون هم توي ايستگاه مترو اونقدر برام عجيب بود كه به مغز نداشتم فشار بيارمو تازه متوجه بشم كه هادي چرا گفت: (شما كه بايد بنز سوار باشي! )خلاصه اين كه به اتفاق سوار قطار شديم و صحبتهاي زيادي كرديم! و از وضعيت حسين تا حدودي با خبر شديم، ولي چيزي كه ذهن منو تو اين چند روز به خودش مشغول كرده اينكه چرا ورزش هاي كه ميشه گفت اصلا به اونا بهايي داده نميشه قهرمانهايي به اين بزرگي تربيت مي كنه و ورزش هاي مثل كشتي كه به اصطلاح ورزش اول ماست، يا همين فوتبال كه چه هزينههاي به پاش ريخته نميشه!!! آيا كسي رو تو اين رشتهها سراغ داريد كه به اندازه حسين اوجاقي افتخار براي مملكت ما آفريده باشه!
|+| نوشته شده توسط mehdi soori در 85/08/27 و ساعت 19:54 |
|
درباره وبلاگ
![]() جوونتر كه بودم فكر ميكردم خدا دوستم داره!
يه روزي بهش گفتم خدا: راسته كه ميگن خدا بندههاشو دوست داره؟ «سكوت كرد» گفتم خدا: راسته كه بندههاتو امتحان ميكني؟ «نگام كرد» گفتم: همهي آدمارو امتحان ميكني؟ «بالاخره صدام كرد و گفت:» … خدا اونايي رو كه دوست داره امتحان ميكنه … حالا ديگه ميدونم كه خدا خيلي خيلي دوستم داره!!! چرا ؟ چون درد و داده … داغو داده … يتيمي و دربدري رو هم داده!!! اين همه لطف! بسه خدا … عشق و بده … لطف بده … اصلاً ولش!!! آخرين امتحانمو … اونو بده … مرگ و بده … مرگ و بده آخرشم با اين كه دست چپم ولي … كارناممو به دست راست من بده!!! منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
85/12/01 - 85/12/2985/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 85/08/01 - 85/08/30 85/07/01 - 85/07/30 پيوندها
منتظر - نيماويرانههاي دل - افق مهرانه - پارميدا فيلتر شكن - امير شبنم عشق - اميد يكتئاتريفعلاروزنامهنگار-حسين عشق ماندگار-صالح عاليترينوبآموزشيوتفريحي-صابر قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |